بیکسی
امروز تونستم راه گلومو باز کنم...
یجورایی خالی بشم...
خودم فکر میکنم یچیزی تو گلوم گیر کرده بود که خیلی وقت بود بهانهی ترکیدن داشت...
چقدر امروز احساس کردم تنهام...
بعد از دو هفته دوری و دلتنگی و کرونا ،
تونستم مامان و بابامو ببینم ولی یه بحث لفظی با داداش بزرگه به قدری تواناییمو ازم گرفت که واسه اولین بار دلم میخواست برای همیشه به زندگیم پایان بدم😔
در واقع هیچوقت خوشحالِ مطلق نبودم ،
هیچوقت از درون شاد نبودم .
چون همیشه اول دیگران واسم اولویت بودن...
شاید اگه یخورده دلم واسه خودم میسوخت ،
اینقدر اذیت کننده نبود این زندگی برام...
یه نوشته خوندم که پرسیده بود : آدمایی که تنهان کجا میرن؟؟!
و جواب داده بود : تو خودشون...
من واقعا تو خودمم...همیشه بودم...به بعضی همسنوسالام که نگاه میکنم متوجه میشم که چقدر داغونم...
تو اوج همهی شلوغیا ، دوست داشتم همه چیز به همون خونه و اتاق تنهائیام ختم بشه...
بعضی وقتا گله دارم ،
از اینکه چرا قلبی تو سینمه که با تلنگری میشکنه ،
پودر میشه و در نهایت اونی که همیشه غم داره خودمم😔
بمیرم برای خودم...که اینقدر تنهاست😔
رویاۍِیِڪرَقصِبۍوَقفِهاَزشادۍ...