امشب تنهام...

بقیه‌ی روزا هم تنهام...

همیشه تنها بودم...حتی با وجود شلوغی‌ها...

اینکه میگم تنهام ، در واقع از درونه...

هیچکس نمیبینتش...

لمسش نمیکنه...

درکش نمیکنه...

یه ملودیِ غمگین در حال پخشه و من باز هم به اندازه‌ی یه دنیا غم دارم...

احساس میکنم بعضی وقتا خود خدا هم میاد پیشم و سفت بغلم میگیره و میگه : چرا هر کاری میکنم حالت خوب نمیشه...؟!!

غمِ از دست دادن یسری چیزا هیچوقت از قلبم نمیره...

داشتم فکر میکردم ،

اینجا خیلی خوبه واسه گفتن غمبادهای توی قلبم...

فکر کردم رمزش رو به دو نفر بگم که بعدها که نبودم بیان و ببینن چه چیزایی رو تجربه کردم از درون...

تو همه‌ی ادوار زندگیم همیشه یه غمی تو قلبم بوده که نمیدونم از کجا میاد...حتی وقتایی که یجورایی شاد بودم...

انگار یچیزی نمیذاره لذت واقعی رو بچشم...

شاید خودمم...افکارمه که به طریقی نمیتونه مثبت فکر کنه...

چون داغداره ،

داغدارِ چیزایی که از دست داده...مورد جبر قرار گرفته...

همیشه به هم‌سن و سالام که نگاه میکنم حس میکنم چقدر خسته‌م ،

انگار شباهتمون فقط عددیه که به عنوان سن داریم با خودمون حمل میکنیم...

شاید اونا حتی یچیزایی از من هم کمتر دارن ، ولی واسش نگران نیستن...چون دلخوشن...

پس چرا من نمیتونم فراموش کنم...؟!

درسی که نتونستم ادامه بدم ،

شغلی که از آرزو واسم تبدیل شده به رویا از بس که دست نیافتنیه...

زندگی توی کشور رویاهام...توی شهر آرزوهام...

تحصیل توی بهترین نقطه‌ی امن دنیا...

زدن یه پیج که سوال بپرسن و تا قیامت وقت بذارم جواب بدم واسه کسایی که حالشون مثل الان منه...

جایی باشم دور از آدما...دور از کسایی که غمگینم میکنن...

و کلی چیزای دیگه که حس میکنم شاید فانتزیِ هیچکس نباشه...

احتمالا به هر کس بگم بهم میخنده که چــــقـــــدر دور و دراز...

ولی من با اینا تو فکر و ذهنم یه عـــــمـــــر زندگی کردم...

و الان که ازم دور شدن کلی غمگینم...درد دارم...

واقعیت اینه که من هیچوقت شرایط خانواده‌گیش رو نداشتم...😔

امشبم به پایان میرسه ، ولی حسرتای من هرگز...😔

نمیدونم این مصراع آقای حافظ رو چرا همیشه آخر همه‌ی ناامیدی‌هام تکرار میکنم...

#غبار_غم_برود_حال_خوش_شود_حافظ

انگار هنوز یه ندایی از درون میگه : صبر کن...صبرکن...