‏یه‌سری دردا هست ،
که حتی نمیتونی بری جلو آیینه درباره‌شون با خودت حرف بزنی،
چون خجالت میکشی ;
از جاهایی که نرفتی ،

کارایی که نکردی ،
روزایی که نخندیدی ،
دوست‌داشتنایی که تجربه نکردی ،
انتخاب های اشتباهت ،
و همه روزایی که از هم‌سن و سالات عقب بودی . . .

و من چقدر این رو زندگی میکنم...

تمام من شده حسرت...

حسرت گذشته...

حسرت کارایی که شاید میتونستم بکنم و باز سعی میکردم تو مواردی قانع باشم...

همیشه بیشتر رضایت بقیه واسم تو اولویت بود...

در واقع ارزش خودم رو پایین میاوردم

و هم سطح با زمین میکردم...

من خودمو جا گذاشتم تو همون روزایی که میتونستم پیشرفت کنم و جبر زمانه نمیذاشت...

بی پولی مثل سایه‌ای شده بود که همه جا همراهم میومد...

مثل بچه‌ی تازه از شیر گرفته شده ، یا نیاز ماهی به آب...

من تو همون روزا موندم ، هنوزم بیرون نیومدم...😔

هنوز قبول نکردم این دخترِ تنهای غمگین ،

همون بچه کوچولوی سیزده ساله‌ست که دغدغه‌ش گرفتن نمره‌ی کامل از معلم بود ،

که یکی از استرسای بزرگ زندگیش اجازه گرفتن از بابا واسه بیرون رفتن با دوست و کتاب خریدن واسه امتحان فردا بود...

اون وقتا میگفتم پس کی تموم میشی...

چقدر منتظر بودم بگذره و چقدر بیشتر اشتباه میکردم...

شاید زندگی همون روزا بود...

که واسه زود گذشتنش به خدا التماس میکردم...😔