غمِ به استخوان رسیده
امشب قلبم از غمی سرشاره که نمیدونم ریشهاش کجاست...
شاید بر میگرده به همون سال سیاه یا خاکستریِ زندگیم...
در قلبم دردی هست این روزها از ظلم و جور و این دیکتاتورۍِ کمرشکن...
این روزا نمیدونم برای کدوم رنج اشک بریزم...!
مردمِ کشورم حال دلشون رو به راه نیست اصلا...
و من پا به پای تکتکشون دارم غصه میخورم...
این همه ظلم از کجا میاد؟
من نمیدونم مادر نوید الان در چه حاله!
حتما از اون روز جهنمی تا الان به یه گوشه زل زده و فقط میگه : نویدم کجایی؟
حبیبم در چه حالی؟
وحیدم خوبه حالت؟
یه لحظه نمیتونم تصور کنم پدرش تا الان چند بار به مرگ خودش فکر کرده...
آخه پدر و مادر باشی و جگرگوشههایی که با کلی زحمت بزرگشون کردی الان دورت نباشن به تنهایی واسه بوی مرگ دادنِ تمامِ زندگیت کافیه...
من واسه غمِ این خانواده تا ابد عزادارم...😔
مادرِ ندا هنوزم زجه میزنه...
هنوزم وقتی میره سرخاک دخترش واسش لالایی میخونه و میگه : مامان بمیره...ندا...
چه غریبانه رفتی و تندیست تو کشورای خارج مایهی افتخاره ندا...
سعید...از دردناک بودن ناپید شدن بیستوسه سالهت چی بگم که مادرت در غمِ فراقِ تو کلِ موهاش سفید شده و با عصا راه میره...و توقعش از داشتن تو ،
تو این سالها همون تکه استخوانته سعید...یعنی تو کجایی قلبِ مادرت؟؟؟!😔
اگه بخوام از تک تک مظلومها بگم شاید تو این صفحه نگنجه ، چون تا صبح ادامه داره...
فقط میتونم بگم اگه همهی این روزها هم بگذره ما دیگه اون آدمای سابق نمیشیم هرگز...هرگز...هرگز...
انگار این غم و رنج نهادینه شده با جسم و روحمون...
شاید سالها بعد برگردیم به عقب و بگیم چه روزهای سیاهی بود...
چقدر ظلم و جور بر ما چیره شد و دم نزدیم و باز با تنی خسته ادامه دادیم...
کاش توانایۍِ انجام کارِ خاصی رو داشتم و میتونستم با مردمم پا به پا پیش برم...
چه کنم که هنوز در طایفهای زندگی میکنم که اعتراضات رو وحشتناک میدونن
و هنوز هم دیدِ بد وجود داره
و هنوز هم عدهای متوجه نیستن که دغدغهی مردم چیزی فراتر از حجابه...
و به واژهی "اعتراضات و اعتصاباتِ سراسری" میگن "اغتشاشات"...
دردم از آگاهۍِ اندکشونه...
دوست دارم وقتی بذارم و از حرفای قلبم واسشون بگم...
از دردایی که این چهل و چهار سال بر مردمِ سرزمینم وارد اومده...
ولی انگار واسه کسی که به قولی خودشو زده به اون راه و نمیخواد بپذیره ، توضیح دادن اشتباهست...
فقط خداکنه اوضاعمون بشه مثل گفتهی صائبجانِ تبریزی که میفرمایند : " آرامش است عاقبتِ اضطرابها..."
بالاخره خوب میشه...
درست میشه...
تموم میشه...
غم میره...
شادی میاد...
#براۍِ_مردمِ_مظلومِ_سرزمینم
#مهسا_امینی#حسین_رونقی#نیلوفر_حامدی#نیک_یوسفی
رویاۍِیِڪرَقصِبۍوَقفِهاَزشادۍ...