وابستگی
یچیزی مدتهاست تو قلبمه که دوست دارم اینجا خالیش کنم ;
بین خودمون باشه ،
من از سال نودودو دیگه زندگی نکردم😔
از وقتی که انتخاب رشته کردم .
تبدیل شدم به یه آدم دیگه ،
آدمی که تا الان با خودم کشیدمش و در پی اینم که کنده بشه ،
ولی متاسفانه همه جا باهامه ،
یه آدم وابسته ، با اعتماد به نفس پایین
غمگین و شکست خورده .
نمیدونم اسم این جسم رو که سالهاست داره حرکت میکنه چی بذارم !
به نظرم آدما تاریخ وفات ندارن ،
کی میدونه هر شخصی دقیقا کِی مرده؟!
تو هر سنی امکان داره یه نفر نابود بشه ،
دنیاش رنگ ببازه و دیگه مثل سابق نشه ،
من از پونزده سالگی دیگه زندگیم برنگشت...😔
هیچوقت نتونستم دنبال علاقهم برم ، یجورایی نذاشتن 😔
کی میگه هر کس معدلش بالا بود باید حتما پزشک بشه؟!
مگه نوازندههای موسیقی عشق ندارن؟!
مگه مربیهای مهدکودک دل ندارن؟!
مگه معلمای زبان زندگی ندارن؟!
چرا گذاشتم واسه زندگیم تصمیم بگیرن؟!
چرا نذاشتن بپذیرم که منم انسانم و حق انتخاب دارم؟!
بعضی وقتا از دختر بودنم متنفر میشم ،
از اینکه اینقدر وابستهم غمگینم ،
حس میکنم توانایی انجام خیلی کار ها رو ندارم ،
من هیچوقت مستقل بار نیومدم 😔
تو خیلی چیزا حق انتخاب نداشتم ،
از سال نودودو تا الان خودخوری دنیای منو در بر گرفته
اینکه کاش بر میگشتم عقب و دوباره خیلی چیزا رو تجربه میکردم ،
کاش زندگی دور برگردون داشت 😔
رویاۍِیِڪرَقصِبۍوَقفِهاَزشادۍ...